تبليغاتX
طنین باران



























طنین باران

.گاه اندیشه های تب آلودم را خواهم نوشت..هذیان شعر یا دل نوشته، فرقی نمی کند

من مانده­ ام با یک طناب دار در کنج این زندان بی دیوار

دلخون تر از حوای بی آدم تنهاتر از آدم میان غار

گاهی نهیبم می زند چیزی در عمق روح تار و تبدارم

کابوس خشم قاتل روحم هی می شود بر جسم من آوار

می خواهم از دست خودم دیگر... یک تیغ در دستام می لرزد

ناگاه چیزی باز می گوید: «کابوس» را از این میان بردار!

هر ثانیه جان می کنم با درد عمرم چو عمر نوح طولانی

این کشمکش با کوهی از  تردید هر لحظه در من می شود تکرار

یک ذهن خالی در اتاقی سرد با خاطراتی رنگ و رو رفته

در برزخ بود و نبود خود هر لحظه داده خویش را آزار..

 

غم ها چه راحت رنگ می بازند با درد و سوزش های پی در پی

فردا نشسته آگهی های ترحیم بر روی در و دیوار


91/2/7

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 13:17 توسط باران|

 امسال بهار بی تو یعنی پاییز

"باران" یعنی خاطره ای مرگ آمیز

آن قدر خرابم که نمی دانم که

بوسم لب پشت بام یا چاقوی تیز


21 فروردین91

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 17:57 توسط باران|

[...]

با این که سکوت می دهد آزارم

از دست تمام واژه ها بیزارم

پرواز و سقوط..؟رگ زدن..؟مشتی قرص..؟

عمری ست که روی شانه ام آوارم

فروردین 91

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 22:51 توسط باران|

افسانه

آن روز که میل گندم و شیطان بود

از وسوسه ی نفس، خدا حیران بود

امروز نمانده آدمی روی زمین

افسانه ی هستی بشر، ایمان بود

 

اسفند۹۰

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 11:19 توسط باران|

شاید آخرین غزل..


ساحل کجاست قایق پارو شکسته ام؟؟

از بادهای وحشی ناساز خسته ام

ای کاش آسمان و زمین مهربان شوند

با من که دل به جاذبه ی مرگ بسته ام

کابوس و خواب؟ آه چه رویای باطلی

بیداری است روح و روان گسسته ام

کم سوترین ستاره ی این آسمان منم

خورشید؟ نه..به بخشش او دل نبسته ام

هوهوی مرگ قرعه به نامم نمی زند

من سال هاست قایق بر گل نشسته ام


بهمن۹۰

این شعر با نفس های نیمه جانم زاده شد. ضعف و ناتراشیدگی اش را خرده نگیرید.

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 10:48 توسط باران|

کابوس

بیچاره درخت؛ روزگارش خوش نیست

با این که تر است برگ و بارش، خوش نیست

کابوس بلندِ هر شبش آمده باز

با یاد تبر، آه.. بهارش خوش نیست


دی۹۰



نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 22:19 توسط باران|

درد جاودانگي!!!

اي كاش هيچ نام و نشان از جهان نبود

حالا كه هست، كاش ز ما يك نشان نبود

اي كاش اين بساط، همه خواب بود و باد

اي كاش در بساط خدا اين جهان نبود

اي كاش در ازل كه خداوند بود و بس

ميلي خداي را به زمين و زمان نبود

اين رفتنم خدا تو بگو هيچ سود داشت؟

اين آمدن وَ ماندن ما جز زيان نبود

آن گندم و سقوط به اين تنگناي خاك

ديگر بگوي هيچ بهانه جز آن نبود؟

وقتي كه خشت اول ما كج نهاده شد

تا انتها به غير ك‍ژي ره در آن نبود

 

اي كاش آن دمي كه خدامان بيافريد

روحي كه دردرميد به ما، جاودان نبود

زين جاودانگي چه بري شد نصيب ما؟

جز درد و رنج هيچ بري بي گمان نبود

حالا كه اين جهان همه هست و گريز نيست

اي كاش هيچ لكه ي ننگي بر آن نبود

 

زمستان۸۳

 

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 0:14 توسط باران|

[...]

خود را به كنج سينه ي ديوار مي كشم

تصويري از بلنديِ يك دار مي كشم

ديگر تمام ثانيه ها رنگ خون گرفت

از بس ز روح خسته ي خود، كار مي كشم

 آيينه ديد زخم دلم را؛ شكست و ريخت

اين صبر بين كه با دل بيمار مي كشم

بار غمي كه خاطر افلاك برنتافت

يك بار نه؛ هنوز به تكرار مي كشم

در زير تازيانه ي اندوه مانده ام

خود را ز قهر يار به رگبار مي كشم

باران! برو به غربت تنهايي ات بمير

خودرا به كنج سينه ي ديوار مي كشم

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 1:27 توسط باران|

 

غروب

غروب را چه غمی این چنین غریبانه

به غربت دل من داده  تا ابد پیوند؟

غروب عمر مرا آه.. زود می ­بینی

به بی ستاره شبی تیره می­ خورم سوگند

قسم به جان شقایق به داغ سنگینش

که نیستم به زمین و زمینیان پابند

خوشا به آمدگانی که زودتر رفتند

خوشا نیامدگان و خوشا به بخت بلند

در این هوای نفس­گیر التهاب غروب

به غربت دل خورشید می­ خورم سوگند،

که هیچ پود نماند از گلیم هستی من

که  با زمینه­ ی تار زمان زنم پیوند

ستاره­ ای ندرخشید در هوای امید

همیشه طالع اندوه بوده است بلند

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 20:9 توسط باران|

در آسمان نبود برایش ستاره ای

تنها غروب بود و دل پاره پاره ای


الماس ناب بود که از دیده می چکید

غم در دلش هر آینه میزد شراره ای


بعد از پدر چه ها که گذشته ست بر سرش

تکرار ظلم و جور..کجا راه چاره ای؟

..

چشمان او که مرکز امکان عالم است

دارد به سوی عالم عقبی اشاره ای


این تیره خاک،لایق آن کهکشان نبود

اینک علیّ و تیره شب بی ستاره ای






نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 10:24 توسط باران|

ستیز

«با خویش در ستیزم و از غیر در گریز» *

رگبار آتشین ملامت سرم مریز

در انزوای تار شبستان روح خویش

درگیر هست و نیست؛ ز فرجام در گریز

ماه و زمین جنون مرا عهد بسته اند

تا تن دهم به خنده ی خونین تیغ تیز

هی تازیانه بر سرم آرید با سکوت

گوشم کر است از این همه خاموشی ای عزیز

تا کی درون روح خودم جست و جو کنم

فریادهای گمشده، کابوس ها..تو نیز

آتش به سوز زخم دل خسته ام زنی

هان مرد باش تیشه به ریشه بزن! بریز!

خونابه جوشد از جگرم- پاره های شعر-

روح مرا، دریغ.. بسوزد چه تلخ و تیز

زین پس سکوت با همه غم هدیه می کنم

در این نبرد خونی خود با خود ای عزیز


*تضمین مصرعی از نصرت رحمانی با اندکی تغییر

نوشته شده در جمعه 17 تیر1390ساعت 12:57 توسط باران|

موج و مرگ

ماهی به روی ساحل و دریا، چه بی خیال

لبهای خشک ماهی و آن آبی زلال


ماهی نفس نفس..و کمی بعد، خواب مرگ

دریا، چه سنگدل که نداده به او مجال


ماهی همیشه عاشق دریا و موج بود

دریا به چشم او همه لبریز از کمال


این هر دو آه..عاشق و معشوق بوده اند

دریا به او همیشه چه مشتاق بود و حال:


_ طوفان ناگهانی و امواج خشمگین

خون هزار ماهی عاشق بر او حلال


یک قطره اشک،گوشه ی چشمان ماهی است

جان داد او به حسرت آن آبی زلال...


نوشته شده در جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 20:22 توسط باران|

سرنوشت

- تمام سهم من از این جهان، همین قفس است؟

پرنده می کوبد بال؛ آب و دانه بس است

پرنده می نالد؛ ناله ای حزین اما،

به چشم کوران این ناله خوش ترین نفس است

همیشه سایه ی جبری به روی شانه ی اوست

به اختیار دوپایی که بنده ی هوس است

دو قطره اشک به جا مانده گوشه ی چشمش

نه مردنی ست؛ نه زنده..نه راه پیش و پس است

"پرنده در قفس خویش خواب می بیند

خیال دلکش پرواز"* و آه این هوس است

به روی بال لطیفش نوشته اند به جبر:

که این پرنده "همیشه" اسیر این قفس است

 

* مصراع از: ه.ا.سایه

نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 17:41 توسط باران|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak